شبی با حسین منزوی

 

سلام!
داشتم دفترچه خاطراتمو ورق میزدم .
دیدم پارسال در جمع دوستان جمشید یه غزل از حسین منزوی خوند که زحمت کشید و اون رو برام اول یه دیوان نوشت .

 

شهر، منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک و خالی

جمع آیینه ها ضربدر تو، بی عدد صفر، بعد از زلالی

 

می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار

می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی

 

چند برگی است دیوان ماهت، دفتر شعرهای سیاهت؟

ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می شود ارتجالی

 

هر چه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت

می کند بر سبیل کنایت، مشق آن چشم های مثالی

 

ای طلسم عدد ها به نامت، حاصل جزر و مد ها به کامت!

وی ورق خورده ی احتشامت، هر چه تقویم فرخنده فالی!

 

چشم وا کن که دنیا بشورد، موج در موج دریا بشورد!

گیسوان باز کن تا بشورد، شعرم از آن شمیم شمالی

 

حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو

هرسه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی

............................................................................................................

پ ن : این روزها بد جور خاطراتم رو مرور میکنم . انقدر که کبود میشوم ...
پ ن : خدا ازش نگذره اونی که دیوان حسین منزوی منو برد حرومش باشه

 پ ن : بی معرفت نه تنها حسین منزوی که بقیه کتب اشعار رو برده موندم به چه دردش  میخورده

 

/ 2 نظر / 32 بازدید
حمیدوحدیث

سلام این شعر در دیوان حسین منزوی نیست مطمئنید مال اونه؟؟

دوقلوها

وای جمشید یادش بخیر چقدر دلتنگ دیدار اویم به خصوص این جمله اش "خسته ام چونان مادیانی عرب"