15 بهمن 92

 

من غصّه خوردم، سیب را فرزند ِ آدم خورد
من گریه کردم، یک نفر در آینه سم خورد

تو نیستی... دیگر به آن کافه نخواهم رفت
تو نیستی... نوشابه ی مشکی نخواهم خورد!

عمری سیاهی پشت رؤیای سپیدی بود
نه! تحفه ی این ابر، باران اسیدی بود...

"سید مهدی موسوی"

 

/ 4 نظر / 36 بازدید
نفس

شبی از سوز دل گفتم قلم را بیا تحریر کن درد دلم را قلم گفتا برو بیچاره بدبخت ندارم طاقت بار غمت را سلام : بسیار عالی بود هر حرف که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند با اجازتون هم لینکتون کردم و هم جسارتا از ابیات موجود در وبتون استفاده کردم خوشحال میشم به وب منم سربزنید و نظر بدهید

نفس

شبی از سوز دل گفتم قلم را بیا تحریر کن درد دلم را قلم گفتا برو بیچاره بدبخت ندارم طاقت بار غمت را سلام : بسیار عالی بود هر حرف که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند با اجازتون هم لینکتون کردم و هم جسارتا از ابیات موجود در وبتون استفاده کردم خوشحال میشم به وب منم سربزنید و نظر بدهید

فرشاد

سلام ممنون از وب عالی و اشعار زیباتون برا تبادل لوگو در خدمتیم با سلیقه خودتون لوگو انتخاب فرمایید ممنون[گل]

نفس

هـيـچ چــيـز لـِـذَت بـَخـش تـَر اَز اون لـَحـظـه اي نيـسـ ـت كـه ... تـو دَر سـَرَت هـَـوآي اون بـآشه و ... بـِـبـيـنـي يـه پـَيـآم بـَرآت ميـآدو بـِـهـِت ميـگـه: عـِشـقِ مـَـن دَر چـه حـآلـه...؟