16بهمن 1392

 

پر از غم و غزلم...گوشه گوشه "منزوی" ام
دچار ابری تا اطلاع ثانوی ام

خدا به کالبد من دمیده آهش را
سروده با نی و نی نامه...کرده مثنوی ام

هزار شعرِ غلط خورده در سرم مانده
ردیف و قافیه جان می کَنند با "رَوی" ام

شبیه مردی با چارچرخه ای بیکار
پر از کلافگی چهار راه مولوی ام

درون جمجمه ام قهوه خانه ای ست شلوغ
میان هاله ای از بغض های حلقوی ام

برای مرگ سرم درد می کند انگار
پر از تهوّع مشتی مسکِّن قوی ام

"برایتان چه بگویم زیاده بانوی من"
برایتان چه بگو...!؟ بهتر است نشنوی ام...!

اصغر معاذی

 

/ 11 نظر / 52 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نفس

ﺩﻟﮕﯿﺮﻡ ﺩﻟـﻢ ﮔﺮﻓﺘــﻪ ﺍﺳـﺖ ﯾــﺎ ﺩﻟـﮕﯿــﺮﻡ ﯾـﺎ ﺷﺎﯾـﺪ ﻫـﻢ ﺩﻟـﻢ ﮔﯿـﺮ ﺍﺳـﺖ ﻧﻤــﯽ ﺩﺍﻧــﻢ … ﺍﺻـﻼً ﻫﯿــﭻ ﻭﻗـﺖ ﻓــﺮﻕ ﺑﯿــﻦ ﺍﯾﻨــﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﻔﻬـﻤﯿــﺪﻡ ﻓﻘـﻂ ﻣـﯽ ﺩﺍﻧـﻢ ﺩﻟـﻢ ﯾـﮏ ﺟـﻮﺭﯼ ﻣـﯽ ﺷـﻮﺩ ﺟــﻮﺭﯼ ﮐـﻪ ﻣﺜــﻞ ﻫﻤﯿــﺸـﻪ ﻧﯿــﺴـﺖ ﺩﻟـﻢ ﮐـﻪ ﺍﯾﻨـﻄــﻮﺭ ﻣـﯽ ﺷـﻮﺩ ، ﻏﺼـﻪ ﻫـﺎﯼ ﺧــﻮﺩﻡ ﮐـﻪ ﻫـﯿﭻ ، ﻏﺼـﻪ ﯼ ﻫﻤــﻪ ﯼ ﺩﻧﯿــﺎ ﻣـﯽ ﺷـﻮﺩ ﻏﺼـﻪ ﯼ ﻣـﻦ ﺑﻌــﺪ ﺩﻟــﻢ ﺑـﺪﺟــﻮﺭ ﻏﺮﻭﺏ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ..

نفس

شاید گاهی خدا دلش برایت تنگ می شود... شاید هوای سرد بهانه ایست تا تو با حجاب شوی! دُردانه پروردگارت... آری خدا گاهی دلش برای حجاب تو تنگ میشود. هوای سرد مجبورت میکند با حجاب شوی! ای کاش از نگاه نامحرم هم سردت میشد ...

نفس

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت بادت اندر شهریاری برقرار و پردوام سال نیکو،مال وافر،فال نیکو،حال خوش اصل ثابت،نسل باقی،تخت عالی ،بخت رام هر روزتان نوروز،نوروزتان پیروز

نفس

به نام خدای بهار آفرین بهار آفرین را هزار آفرین به جمشید و آیین پاکش درود که نوروز از او مانده در یاد بود نوروز به کامتان ما را از دعای خیر خود بی نصیب نگذارید

نفس

سلام مهربان خیلی خوش آمدیدنگاهم یاد باران کرده امشبسلام مهربان خیلی خوش آمدید مرا سر در گریان کرده امشب غم و فریاد من از این و آن نیست دلم یاده رفیقان کرده امشب

نفس

دردهایت را به دیگران نگو... لاشخورها به مجروحی که می نالد هجوم می برند !!

نفس

دردهایت را به دیگران نگو... لاشخورها به مجروحی که می نالد هجوم می برند !!

نفس

کار دنیا را ببین هر گوشه واویلاست، نیست؟ روزها پشت سر هم شام بی فرداست، نیست؟ یک طرف جنگ است و آتش بازی دیوانگان یک طرف هم مردمانی غرق در رویاست، نیست؟ صخره با ساحل خوش است و موج با دریای خود قلب من هم مثل موجی عاشق دریاست، نیست؟ این زمانه خوب با دارا مدارا می کند مرد دارا آرزوی قلب ساراهاست، نیست؟ شهر را گشتم نبود آن نیمه ی صحرایی ام هر که را دیدم به خود گفتم که این لیلا ست، نیست؟!

محمد

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا کردی؟ گفت : چهار اصل 1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم 2- دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم 3- دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم 4- دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم

محمد

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا کردی؟ گفت : چهار اصل 1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم 2- دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم 3- دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم 4- دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم