چشمهای من در زلال اشک...

 

در آن شبی که برای همیشه می رفتی
در آن شب پیوند
طنین خنده من سقف خانه را برداشت
کدام ترس تو را این چنین عجولانه
به دام بسته تسلیم تن
فرو غلتاند ؟!

و خنده ها نه مقطع
که آبشاری بود
و خنده ؟!
خنده نه
قهقهه گریه واری بود
که چشمهای مرا در زلال اشک نشاند

و من به آن کسی
کز انهدام درختان باغ می آمد
سلام می کردم

سلام مضطربم در هوا معلق ماند
و چشمهای مرا در زلال اشک نشاند

...........................................................................................

پ ن : خدا ازت نگذره یار ازت نمیگذرم من ...

پ ن :شاعر گرانقدر حمید مصدق

پ ن : مونس شبهای من است تا رهایی ...

 

/ 1 نظر / 33 بازدید
شیشه و سنگ

هميشه توان اين را داشته باش تا از کسي يا چيزي که آزارت مي‌دهد به راحتي دل بکني